مامان بد!
دیروزصبح وقتي كه از خواب بيدار شدم تا يواشكي حاضر شم بیام سر كار ديدم زودترازمن ازخواب پاشدی زير چشمي بهم نگاه مي كني... . . . الان ساعت نزديك 10 شب و چشمام پر اشك... هيچوقت با نوشتن نميشه عمق سوختن جيگر و قلب رو به كسي نشون داد.... چشماي نازت آروم داشت نگاهم مي كرد و خدايا چقدر اين نگاه آرامش داشت و پس از اون... لبخند نازت بود كه مهمون لبات شد... من كه آماده شده بودم برم حاضر شم ...پاهام چسبيد زمين... انگار يه قدرتي نمي زاشت كه برم.... مگه مي شد از اون چشمها دل كند ؟؟ مگه مي شد از اون نگاه فرار كرد ؟؟ خد...
نویسنده :
مامی کیارش
12:47







