کیارشکیارش، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

نی نی خوشگلم کیارش

مامان بد!

دیروزصبح وقتي كه از خواب بيدار شدم تا يواشكي حاضر شم بیام سر كار ديدم زودترازمن ازخواب پاشدی زير چشمي بهم نگاه مي كني...  . . .  الان ساعت نزديك 10 شب و چشمام پر اشك...   هيچوقت با نوشتن نميشه عمق سوختن جيگر و قلب رو به كسي نشون داد....   چشماي نازت آروم داشت نگاهم مي كرد و خدايا چقدر اين نگاه آرامش داشت و پس از اون...  لبخند نازت بود كه مهمون لبات شد... من كه آماده شده بودم برم حاضر شم ...پاهام چسبيد زمين... انگار يه قدرتي نمي زاشت كه برم....   مگه مي شد از اون چشمها دل كند ؟؟ مگه مي شد از اون نگاه فرار كرد ؟؟    خد...
20 آبان 1391

من تا پایان 9 ماهگیم :)

ای خدا..... دیگه جدی جدی وقت کم میارم .........                                              پسملی این روزا خیلی شیطون شدی...  خودت برنامه روزانتو ببینی می فهمی چقدر بلا شدی  - اول از همه که از خواب پا می شی خیلی خوش اخلاقی ....       -بعدش اگه دیدی تحویلت نمی گیرم میشی این :   -و بعدش :  -و بعدش ...  :   و نهایتا ....     و من بعد از این مرحله هست که 15 دقیقه فرصت دارم کل کارای خونه رو انجام بدم  .......... ...
20 آبان 1391

جینقیلی روزت مبارک

  ما انسانها به یکدیگر عشق می ورزیم و چه خودخواهانه در انتظار جواب مینشینیم... در این میان تنها یک عشق واقعی وجود دارد که در آن هیچ رنگی از خودخواهی نیست و همه اش از جنس نور است.عشق مادر به فرزند. عشقی آسمانی و الهی!!! مادر هر روز به نهال کوچکش می نگرد و در دنیای کوچک کودک خویش غرق میشود.با شادی او شاد و با غصه اش غمگین میشود.با هر رنج کودک نه یکبار بلکه هزاران بار میمرد و با یک لبخندش دوباره جان می گیرد. هر روز خیره به نهال زیبایش می بویدش و میبوسدش تا بروید و بزرگ شود. مادر خیره با آینده های دور و نزدیک کودک و فقط و فقط دعا میکند که نهال کوچک نازک اندامش سالم وشاد باشد و از خدا برای خودش هیچ نمیخواهد ...
16 مهر 1391

دندون :)

چند روزی بود که پسملی بهونه گیر و بد خلق شده بودی... هر کاری می کردم نمی تونستم آرومت کنم.                                                    تا اینکه..... تو بیست و ششم شهریور ماه سال نود و یک که تو آخرای 8 ماهگیت بودی  که یه چیز کوچولوی سفید رنگی رو لثت دیدم بالاخره فرشته دندون مهمون خونه ما هم شد ....     وا ی وای.....الهی مامانی قربون عشقش بشههههههه اولین دندونتم در آوردی   ماشاءالله ...
11 مهر 1391

عاشقانه های من و شیرینکم

مادر که میشی زندگیت عوض میشود..... گاهی اوقات انقدر مشغول کودکت میشی که احساس میکنی  هیچکس به  اندازه تو  اونو دوست نداره و یادت میره که کسی هست  که از تو بیشتر   برای  او مهربان است و دلت ارام میگیره و به او  میسپاریش.   مادر که میشی دیگر خودت نیستی... مادر که میشی ... همه بچه های اطرافت فرزندت میشوند...و تو  برای همشون  دعا میکنی ..... از ته قلب و پاک... همانطور که برای دلبندت دعا میکنی. مادر که میشی....به یاد خودت تنها می افتی گریه ات میگیره.... مادر که میشی....از کجا و کی .. چطور این همه تغییر... این همه صبر ... این همه عشق... ...
1 مهر 1391

از تولد تا هشت ماهگی جینقیلی

خرداد ماه سال 90 بود که خدای مهربونم یکی از فرشته های نازشو بهم هدیه داد.... اولش خیلی استرس داشتم....ولی کم کم باورم شد که خدا جونم چه لطف بزرگی در حقمون کرده ... چه نعمت بزرگی به ما عطا نموده...ای خدای مهربون ازت ممنونم تو دوران قشنگ حاملگی کلی اتفاقات خوب و بد رو از سر گذروندم ... نفس مامان اونقدرررررر خوش قدم و پر خیرو برکت بودش که چند روزی نبود که اومده بود تو دل مامان که ما تونستیم بعد از 2 سال زندگی مشترک یه خونه نقلی بگیریم ولی این نخودی اونقدر شیطون بود که کلی منو با اون شیطونیاش می ترسوند و مجبورم می کرد گاه و بی گاه برم بیمارستان و بستری بشم. ولی همه این شیطونیاش ارزش اون لحظه رو داشت که تو دهم بهمن ما...
28 شهريور 1391